تبليغاتX
شبهای تنهایی
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت. کاش در تنهاترین تنهاییش تنها کسش تنهای تنهایش گذارد.

 

یادته اون روز که من بودم و تو، تو بودی ودوستت!

یادته دوستت بهت گفت این پسری که این قدر دوستت داره یه روزی تنهات میذاره؟ مثل دوست من که رفت وتنهام گذاشت!!!!!!

و تو هیچی نگفتی!شاید ته ته های دلت فکر کردی" آره، راست میگه ها" و چقدر زود من و تو فهمیدیم راست نمی میگفت

نه! نه! من فهمیدم که راست نمی گفت.اخه تو الان اونقدر سرت شلوغه واونقدر خوشبختی که وقت فکر کردن به یه مشت مزخرف را نداری.

روت را نکن اونور که مثلا من فکر کنم تو هم فهمیدی! صورت را بر نگردون که من برق خوشحالی و عشق را توی اونا نبینم. ادما لازم نیست همه چی را ببینن، باید حس کنن.

یادته بهم  میگفتی  در این روز خاص باید من باشم؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا مگه میشه من نباشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای نه! اصلا نباید حرفش را میزدم!!!!

میدونی چیه؟ حالا می فهمم چرا هر وقت همچین چیزایی می گفتی، دلم یواشکی توی گوشم میگفت: باورت نشه ها! از اون گفتن بود و از من نشنیدن .......وحالا..........

برو!

برو و خوش باش!

اصلا کی گفته ادما باید خوشبختیشون با دوست کامل شه وحتی شادیشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا کی تو دلت نوشته من یه دوستم؟ باور کن اشتباه کرده!

میدونم الان چی میگی!!!!

بزرگترها خواستن وگر نه تو دلت می خواست که من باشم. بازم چرتکه بزرگترها؟

نه! نه! ببخشین، رایانه بزرگترها!!!چرتکه یه وسیله قدیمی هست وبرای ادمایی مثل من خوبه که هنوز حضور رایانه ها نتونسته وادارشون کنه از پایبندی به بعضی اصول قدیمی،مثل شاد بودن وخوشبخت بودن با دوست، دست بردارن.

برو ولحظه های خوشبختیت را بشمار، مبادا گمشون کنی همونطور که منو گم کردی!!!!!!!!!

برو ولحظه های خوشبختیت را بشمار، نذاریشون کنار من ها. اون موقع دیگه هیچ وقت پیداشون نمی کنی!!!!!

برو!

الان دیگه مفهوم خیلی چیزا برای من وتو عوض شده. الان دیگه حتی رنگ شادی هم برای من و تو متفاوته!

برو!

برو دیگه!

تو که داری بال بال میزنی!

روت نمی شه؟ فکر میکنی اگه من ببینم که داری با خوشحالی وعشقی که توی چشات موج میرنه، می دوی طرف اون ناراحت میشم؟

نه!

اصلا بیا! من چشام را می بندم. خوب شد؟

برو دیگه! برو!

دور از ادبه که ادم خوشبختی را منتظر بذاره، با هم بودن را منتظر بذاره(اینا بودن حساب کتابات مگه نه؟ ای وای ببخشین. حساب کتاب بزرگترات وگرنه تو که......)

هیچی نگو.

من هیچی نمی خوام بشنوم.

اصلا من روم را بر میگردونم واز این ور میرم تا دیگه مجبور نشی حتی به زور سر نوشت منو ببینی خوبه نه؟

ممنون که میگی من چقدر خوبم.ممنون!

تو از اون ور و من از این ور.....

امیدوارم پرنده کوچیک خوشبختیت همیشه باهات باشه.....

تو برای اون بمونی و اون برای تو.....

یا حق

+ نوشته شده در  ساعت 1:30 AM  توسط ناشناس | 

خدا

مگه نمی گن تو میشنوی؟

مگه نمی گن تو نمی تونی اندوه بنده ات را ببینی؟

حالا این وسط.....

حرفای منو نمیشنوی یا منو بنده ات نمیدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی من بنده توام.تو! تو!

اره!

باز مثل همیشه زده به سرم.....

میدونی چرا برای تو مینویسم؟ آخه تو بیخودی سعی نمی کنی دل ادم را خوش کنی! موعظه نمی کنی!

میدونی ادما چه جورین؟

حرف ادم را هیچ وقت نمی فهمن اما هی به نشانه فهمیدن سرشون را تکون میدن!

موعظه میکنن که دنیا به هیچ کس وفا نداره!

حتی خیلیا برات گریه میکنن اما فقط به این دلیل که جو گرفته شون!

حرفای قشنگی تحویلت میدن که یا از کتابا یاد گرفتن یا از ادمایی که نمیدونن درد یعنی چی؟

از همه شون متنفرم و بیش از همه از خودم که ......

..................................

دلم گرفته خدای من!

مهربونترین با من!

دلم گرفته، بد جوری هم گرفته.

کاش میشد الان بزنم به خیابونا وتا صبح راه برم تا شاید ..........

خدای من!

تو میدونی من چقدر ضعیفم!

میدونی چقدر تنهام!

می ترسم!

از خودم می ترسم!

کجا میتونم از دست خودم در برم؟اصلا میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میشه بیام در تو و تو هم یواشکی منو راه بدی؟ میشه؟

اخه بگو این وقت شب برم در خونه کی؟ در خونه کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا میدونی چیه؟این موقع شب در هر غریبه ای را بزنم برام باز میکنه! حتی نمی پرسه کیم!!!!!!!!!!

ولی من دوست دارم تو رام بدی!

درت را باز کن!!!!!!!

آخه چرا باید اونی که کسی نداره......

ولی تو که با من هستی .مگه نه؟

می دونم که تو مثل انسانها نیستی وقتی تو میگی من تا اخر باهاتم واقعا با ادم میمونی و در همه شرایط کمکمون  میکنی

اخه تو خدایی

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:11 AM  توسط ناشناس | 
سخت است هنگام وداع

آنگاه که در می یابی

چشمانی که هدر حال عبور است

ژاره ای از وجود تو را

نیز

 باخود خواهد برد

+ نوشته شده در  ساعت 1:20 AM  توسط ناشناس | 

به خاطر تمام اوقاتی که در کنارم ایستادی

به خاطر تمام حقایقی که چشمانم را به دیدنشان باز کردی

به خاطر تمام لذتی که به زندگی ام بخشیدی

به خاطر تمام اشتباهاتی که جبران کردی  و به خ اطر تمام رویاهایی که جامه حقیقت پوشاندی

و به خاطر تمام عشقی که در تو یافتم

تا ابد سپاسگذار خواهم بود

مرا ایستاندی

و هرگز اجازه سقوطم ندادی

و تا آخر حمایتم کردی

قدرتم بودی در ضعف

صدایم در بی زبانی

و چشمانم آنگاه که نمی دیدم

تو بهترین درونم را دیدی

بالا بردی وقتی  که به رسیدن ناتوان بودم ، ایمانم دادی از آن روی که ایمان داشتی به هر آنچه که هستم

چرا که دوستم داشتی

بال دادی و پروازم

با لمس دستانم ، آسمان به سر انگشتانم سایید

نا امید بودم و تو بازش گرداندی

گفتی هیچ ستاره ای دست نیافتنی نیست

در کنارم ایستادی و من قد کشیدم

و با تمام وجود گرفتار عشق تو بودم

سپاسگذارم برای تمام روزهایی که به من بخشیدی .

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:31 PM  توسط ناشناس | 

چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه  کنی که تمام مهرش را ازت دزدیده و به جاش یه زخم

 

همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه ازش متنفر بشی حس کنی که هنوز دوستش داری.

 

چقدر سخته دلت بخواد سرت را باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه

 

وجودت له شده.

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی

 

بگی.

 

چقدر سخته گل آرزوهات را توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خو دت بشکنی و آروم زیر

 

لب بگی:گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در  ساعت 1:2 AM  توسط ناشناس | 

آمدی چه زیبا گفتم

دوستت دارم

چه صادقانه پذیرفتی چه فریبنده

آغوشم برایت باز شد

چه ابلهانه با تو خوش بودم

چه کودکانه همه چیزم شدی

چه زود نیازمندت شدم

چه حقیرانه به خاطر .... مرا ترک کردی

چه نا جوانمردانه واژه غریب ((خداحافظ)) به میان آمد

چه بی رحمانه و من سوختم

چه عاشقانه

ولی

"هنوز هم دوستت دارم"...

+ نوشته شده در  ساعت 0:56 AM  توسط ناشناس | 

ببين دارم گريه ميکنم برای فاصله هايی که آمدند و بی هيچ سلام و سوالی ميان

  سادگيهای ما نشستند. برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت

  علاقه ما سايه انداختند. بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های

  خيس لبريز شود.

  نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای 

 خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم 

  اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار

  مينويسند.

  ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه

  راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت  اين کوچه های بی در رو 

  جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟

  به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟

  چگونه فراموش کرديم ؟

  حالا رويای گريه نشين بغض نکن بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم

  که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها

  ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر   

   مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند.

  خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم. ميماندم و به انتظار تو

  لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم

+ نوشته شده در  ساعت 0:51 AM  توسط ناشناس | 

خسته شدم خدا . دیگه نمی دونم چی کار کنم ؟ چرا اینجوری شد ؟ 

یادت میاد بهم می گفتی هیچ وقت فراموشت نمی کنم ؟ همیشه باهات می مونم  . خیلی زود حرفات یادت رفت نه ؟ خیلی زود ازم خسته شدی  . خیلی زود ازم دل بریدی . اخ خدا تو که شاهد این عشق بودی از همون اولش  تو      که می دونی چقدر دوسش دارم تو که می دونی بدون او ن هر لحظش واسم یه عمره پس چرا راضی می شی     که اون منو ترک کنه . خدا جون دارم تاوان چی رو پس می دم ؟ یعنی همه حرفاش دروغ بود ؟ یعنی همه اون دوستت دارم هاش تظاهر بود ؟ چه لحظه هایی باهم داشتیم . وقتی که باهاش بودم  انگار که تو این دنیا نبودم  . همه غم و غصه هام یادم می رفت ، فقط اونو میدیدم . تو خواب هم نمی دیدم که یه روز براش غریبه بشم  .

چند وقتی بود که هیچ خبری ازش نداشتم  خیلی نگرانش بودم  . مبادا حالش بد باشه ؟ دلو به دریا زدم دیشب    زنگ زدم خونشون . خودش گوشیو برداشت بهش سلام کردم ولی اون چی حتی منو نشناخت . می خواستم    خودمو معرفی کنم اما باخودم گفتم ببین کسی که همیشه بهت می گفت برات میمیرم  حالا حتی تو رو     نمیشناسه دیگه از صدات تشخیص نمیده که تو کی هستی . می خوای با معرفی کردن خودت چیو ثابت کنی ؟       بد جوری دلم شکست دیگه مطمئن شدم که براش یه غریبه شدم . فقط از این خوشحال بودم که حالش خوبه  . خدایا ازت ممنونم که مواظبش هستی .

دخترها همشون عاشق عروسکن ، تنها چیزیه که تو دنیا دوسش دارن البته واسه مدتی . از همو ن دوران کودکی با عروسک بزرگ می شن و حتی تا بعد دوران جوانی هم دوسش دارن . البته هر روز یه دونه ، یه شکل ، یه رنگ

خصوصا اگه این عروسک جون هم داشته باشه که خیلی بهتره  می تونن باهاش حرف بزنن ، با خودش با    احساسش بازی کنند و بعد یه مدت که ازش سیر شدن پرتش کنند یه گوشه و برن سراغ یه دونه دیگه

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم 

 و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا اسباب بازیهایم  را در اختیار می گرفتم و 

 هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

خدا جون دیگه خسته شدم . دیگه بریدم . دیگه نمی تونم ادامه بدم .

خدا جون چرا تمومش نمی کنی ؟ چرا راحتم نمی کنی ؟ بعد اون دیگه انگیزه ای واسه زندگی ندارم .  دلم به این خوش بود که یکی هست که به فکرمه . یکی هست که نگرانم میشه . یکی هست که برام دعا می کنه .

اما حالا چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من موندم و خاطراتش . من موندم  با عکسش که شده تنها دلخوشیم . که هر وقت بهش نگاه می کنم گریم       می گیره . خدا جون ازت چیزه زیادی نمی خوام  فقط راحتم کن همین ................

 

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو       به خاطر يه نفر از دست بدي ،

 اما اون بگه : ديگه دوستت ندارم

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:35 AM  توسط ناشناس | 
می دانی به که می مانم !
به کبوتری که در طوفانی از شن پرو بالش شکسته و لانه اش را گم کرده
و در این وادی به دنبال کسی است که او در دستانش بگیرد .
و زخمهایش را التیام ...
خسته ام از زندگی ،زنده بودن را امیدی تازه نیست
و حالا امیدم ، انتظارم همه در پی یک چیز است و آن
نوشیدن جام شیرین مرگ ... و این است امید تازه من ...
من چنان حباب ، تو خالی هستم که بین زمین و آسمان معلق است که گاه و بی گاه
نسیمی زننده از کنارم می گذرد
در این نمک زار بی افق ، در این تاریک زار زندگی ، هیچ نشانی از ماندن نیست
ای کاش مرگ را حس کرده بودم ،
ای کاش مرا مرده می زادی مادر
امشب اسیر خستگی ، فردا را نمی دانم که چه خواهد گذشت در کوچه پس کوچه های زندگی ،
دوست دارم در خزان
آهنگ رفتن را بخوانم ...

+ نوشته شده در  ساعت 0:11 AM  توسط ناشناس | 

میدونی
وقتی دلم برات تنگ می شه
گریه ام می گیره.وقتی گریم می گیره به آینه نگاه می کنم
توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی.همین نگاهته که نمی ذاره حظور مهربونت رو فراموش کنم
حالام دلم برات تنگ شده.دلتنگیم دروغ نیست.
اشکام بی بهونه نیست
لحظه هام بازم بهونتو میگیرند.انقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو از رو بردم.
دوست دارم اشکهایی رو که برای تو اِ
 
نگاهی رو که عاشق تو اِ
تمام لحظه هایی رو که منتظر تواند رو دوست دارم.
زودتر بیا
آخه اینجا یه قلبی به شوق دوباره دیدن تو زندگی می کنه....

دوستت دارم تا ابد...

 

 

می دانی که عشقم را به پایت می ریزم و همه عمر منتظرت می نشینم

می دانی که نگاهم را به زیر قدمهایت می دوزم و از پس کوچه های دلتنگی به دنبالت می گردم

می دانی که قلبم فقط به عشق تو می تپد و پنجره دلم تنها بسوی تو باز می شود

می دانی که پر پروازم به یاد تو بال می زند و در زمان عاشقی به اوج پرواز می رسم

می دانی که قله های خوشبختی را با تو فتح می کنم و ترانه عشق را به یاد تو می خوانم

می دانی که نوازش را از دستان تو آموختم و گل تکرار را به یاد تو پر پر می کنم

می دانی که دریای خروشان دل با دیدن تو آرام می گیرد و پرنده های غربت را در امواج هیجانم غرق
می کنم

 میدانی که زندگی بی تو قفسی تنگ و تاریک است پس بمان تا دل و جانم را فدایت کنم

و فریاد بزنم که من

 خوشبخترین انسان روی زمین هستم

دوستت دارم عزیرم

+ نوشته شده در  ساعت 1:16 AM  توسط ناشناس | 

اگر می دانی که در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغیر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تا راج می برد . مهم نیست که او مال تو باشد . مهم این است که فقط باشد زندگی کند و لذت ببرد .

وبلاگ یکی از دوستان

+ نوشته شده در  ساعت 0:6 AM  توسط ناشناس | 

ولنتاین مبارک

+ نوشته شده در  ساعت 1:53 AM  توسط ناشناس | 

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم اما جا نشد .

پس گذاشتمش تو جیبم اما جا نشد .

در کیفمو باز کردم اما جا نشد .

تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق اما جا نشد .

بنابراین یه خونه براش گرفتم اما جا نشد .

با خودم گفتم : یه باغ آره ! ولی جا نشد .

پس گذاشتمش تو قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه ، خوبه  .

تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگ تر باشه یعنی چه .

+ نوشته شده در  ساعت 0:0 AM  توسط ناشناس | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ ، تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند ، کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد

شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی ! آغوش وا کن

که می خواهد ای قوی زیبا بمیرد

                                                                      دکتر مهدی حمیدی                  

+ نوشته شده در  ساعت 0:2 AM  توسط ناشناس | 
کاش قبل ازاینکه می آمدم

          نیامدن را تجربه می کردم .

+ نوشته شده در  ساعت 1:2 AM  توسط ناشناس | 
 

*
*
*
*
*
*
*